|
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده صدا که مرحم فریاد بود زخم مرا به پیش درد عظیم دلم خجل مانده از دست عزیزان چه بگویم ! گله ای نیست گرهم گله ای هست ، دگرحوصله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هرلحظه جزاین دسته مرا مشغله ای نیست دیریست که ازخانه خرابان جهانم برسقف فرو ریخته ام ، چلچله ای نیست درحسرت دیدار تو آواره ترینم هرچند که تامنزل تو فاصله ای نیست
     
یه روز میشه که عاقبت از آسمون بیای به فرش به پام بیفتی و بگی با التماس منو ببخش اما دیگه پشیمونی فایده نداره واسه تو خیال نکن میبخشمت از هر جا اومدی برو تو غرق گریه ای و من مست غرور و انتقام پا میذارم رو قلب تو شکستن تورو میخوام دوست دارم که عشق من داغش بمونه رو دلت هر جا باشی سایه ی مرگ پر بکشه روی سرت تو ضجه میزنی و من بی اعتنا به گریه هات میخندم و بهت میگم تلافی اون بدی هات نمیدونی چه لذتی داره واسم جون کندنت روز خوش منه زیر خاک دیدنت
 انگشتر هزار نگین
همه شب خواب می بینم که آسمون آبی شد این شب تار و سیاه دوباره مهتابی شده می بینم صبح شده و راز من و تو همه جا میون مردم شهر دوباره آفتابی شد بیا تا با هم بشیم انگشتر هزار نگین هر نگین یه آسمون با ماه و خورشید هم نشین بیا تا آشتی بدیم گل های سرخو با خزون بیاریم مهتابو امشب روی بوم خونه مون دل به آتیش بزنیم و دست بدیم به دست هم برداریم سنگ غمو از روی دوش آسمون بیا تا با هم بشیم انگستر هزار نگین هر نگین یه آسمون با ماه و خورشی هم نشین چه خوبه جادو کنیم با هم بریم پیش خدا تا کلید گنج عشقو بذاره تو دست ما ببره ما رو یه جا تو سرزمین پریا میون ابرا روی قالیچه ی ستاره ها ديگه اين دنيا كه دنيا نميشه ديگه خنده رو لبم وا نميشه از توي تاريكي پس كوچه ها واسه اين دل يكي پيدا نميشه

تورا نديده ام ولی نديده دوست دارمت
به دست گرم عاشقی دوباره می سپارمت
غزل تويی غزال من ، ستاره ی شمال من هميشه تا هميشه ها به ديده می گذارمت
بهار دربهار من، اميد ماندگار من
به دفتر سپيد دل هميشه می نگارمت
بيا به چشم باغ من، به باور سراغ من که لحظه لحظه در دلم چو عشق می فشارمت
قسم به نام هر چه او ، به ميل حس گفتگو
که دانه دانه مثل مو ، چو شانه می شمارمت
پرنده ی زمين من ، هميشه نازنين من تورا نديده ام ولی ندیده دوست دارمت

من درغم تو تودروفای دگری دلتنگ تومن تودلگشای دگری درمذهب عاشقان روا کی باشد من دست توبوسم وتوپای دگری
ز خدا خواهم نمیری زنده باشی تا ابد
آتشی افتد به جانت تاروپودت را به خاکستر کشد
تو دگراز دل مگو ای سنگ دل
برو بازیگر ماهر توای افسونگر ساحر
برو با مار بازی کن که تا نیشی زند بر قلب چون سنگت
|